خرید بک لینک
سلاممیدونی آخر الزمانه؟خیلی بوی آخر الزمانی از دنیا استشمام میکنم.ترس دارم... وحشت دارم... متعجبم. ..یکم دلم قرصه... یکم دلم میلرزه.... ولی امید دارم!!!اتفاقات این چند وقت از سقوط هلیکوپتر رئیس جمهور تا انتخابات بعدش...این اتفاقا جدا از نتیجه های کلان و سیاسیش یه شناخت جالبی از آدما بهم داد.توی بحث و گفتگوها متوجه یه چیزایی شدم.یکیش این بود که ما در انتقال ارزش هامون به نسل بعد رسما فلجیم!! و این مشکل از ارزشهامون نیست چون مثلا داعشی ها با اون سیستم ارزش گذاری داغون خیلی خوب تونستن ارزشهاشون رو به نسل بعدشون منتقل کنن!یکیش این بود که ما ارزشهای معنویمون رو یه جوری به خاک و خون کشیدیم که ارزش برای آدمها چه نسل بعد از ما چه هم نسلای ما یا حتی نسلای قبلب الان فقط مادی شده!هیچی چیز ورای مادیات اون هم برای شخص خودش براشون مهم نیست .عمدتا حتی نسل بعدی خودشونم براشون مهم نیستن حتی بچه ها و نوه هاشون .میگه خودم!!!چرا من اینهمه کار کرد 3 تا ماشین خریدم باید اینهمه هم مالیاتشو بدم؟اونی که نداره اندازه من زحمت نکشیده پس حق منه!اینکه گور بابای قشر ضعیف من چرا یه روز در هفته برق ندارم که کار کنم .چرا من باید اینقدر به کارگر پول بدم و سهم خودم کم بشه؟چرا من باید حتما منشیمو بیمه کنم؟وقتی حاظره خودش با 5 6 تومن خر کاری کنه!چرا من ملکم رو گرون تر از عرف بازار نفروشم من راضی خریدار راضی گور بابای قیمت منطقه و بقیه کسایی که میخوان بعدا خونه بگیرن.!یا دختر پسرایی که حاضر نیستن زیر بار کار سخت برن براشون سئواله چرا نمیتونن برا خودشون خونه بگیرن و تفریحاشون انقدر پر هزینه و محدود میشه!حالا فهمیدم چرا دلشون برای خون بچه های فلسطینی نمیسوزه!چون لوستر خونه خودشو به دختر مطلقه اش میفروشه! و بابت 10

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 20:35

سلامتا حالا شده خودت از رفتار خودت خییییل ییی تعجب کنی؟ از عملکردت تو بحران ها تو فشار ها ....دیشب به یکی از سررسیدهای 5-6 سال پیشم برخورد کردم .هی چی ورق میزدم بیشتر تعجب میکردم! هی بیشتر و بیشتر باورم نمیشد که این کارا رو من کردم!داستان مال اوج زمانی بود که من وارد تربیت مربی کودک شده بودم و قرار بود با یکی از استادام تیم بشم .اما بعد از مدتی متوجه شدم که من نوچه اش شدمو از کاری که داریم میکنیم هم لذت نمیبرم!البته ارتباطای جالبی پیدا کردم جاهای جالبی رفتم تجربه های جالبی هم بدست آوردم .ولی حجمی که تحقیر شدم توسط اون آدم واقعا عجیب بود و عجیبترش عکس العمل ندادنای خودم'>خودم بود!فکر کن یارو منو برده تو یه مجموعه بزرگ که ایده بدم برای راه اندازی کلاس و تعداد ساعت و چینش کلاس ها و فلان ....بعد جلوی همونا در حالی که دارم حرف میزنم میگه شما تجربه نداری خیلی باد کردی خودتو!!!!!( ینی دیشب که داشتم میخوندمش میخواستم بزنم لهش کنم!)یا یادمه برای برگذاری کلاس ازش قیمت پرسیدم چون کسی به من پیشنهاد ساعتی 30 تومن داده بود و ایشون به من گفت قد این حرفا نیستی 30 تومن نرخ منه!تو اگر 10 تومن بهت دادن کلاهتو پرت کن هوا! در حالی که استادای مهارت زندگی و قصه گوییم بهم میگفتن نرخ تو 50 تومن کمتر نیست و اشتباهه اگر با کمتر از 50 تومن برای برای کار!الله اکبر از خود کم بینی های من !واقعا الله اکبر!!بعد عدد رقم همون موقع هم برام خنده دار بودا !ولی نمیدونم چرا صبر میکردم!خیلی عجیب بود .حالا ولی این عجیبه که میخوام درامدزایی داشته باشم ولی نمیدونم چه کاری .ینی 10 20 تا هندونه رو میخوام هم زمان بلند کنم نمیشه کارهایی که میخوام با شرایطم هماهنگ نمیشه و من در این کشاکش در حال شکافته شدنم!اینم یکی از بحرانهای

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 20:35

سلام دردم میاد خیلی درد میاد قلبم نفسم میگیره...وقتی عزیزترین ادمای زندگیم نزدیکترین هاشون اینهمه مادی اینهمه بی تفاوتی به خیر اینهمه بی توجهی به اینکه باید جوابگو باشن به اینکه منتظریم مثلا یکی بیاد و وقتی بیاددبا این کارا چی داریم بگیم؟!از اینکه بجز خودشون و لحظه ی حالشونونمیبینن فرزند پروری؟ دخترشون خدمتکارشونه یا دغدغه اشون؟ به خاطر اینکه نکنه تندرو بشه همه چیزو ول کنن ؟! این همه تناقض و بچه ای که این وسط آسیب میبینه و زورشو نداری نجاتش بدی!!!!درد میاد قلبم خیلی درد میاد + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ساعت توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 20:35

صفحه بندی